تبليغاتX
هات چاکلت

Powered by webloger ◄┤

هات چاکلت
هات چاکلت
روزها میگذرند . خاطره ها میمیرند ...... سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 2:5
امروز که از دانشگاه زنگ زد خیلی خوشحال شدم. آخه بعد از مدتها میتونستم ببینمش.

البته فکر نکنین که مسعود عاشق شده هاااااااااااااا ..

ولی اولش گفت که زود باید بره خونه . منم اصرار نکردم . فقط بهش گفتم فکر میکردم امروز قرار بود باهم باشیم . قرار ناهار گذاشتیم . تا اون از دانشگاه بیاد من هم رفتم یکم خودمو مرتب کردم و راه افتادم سمت تجریش.

انتخاب یه جای خوب برای غذا خوردن اونم توی این شهر مزخرف خیلی کار سختیه . (اگه پاریس یا بانگکوک بودیم خیلی راحت تر بودم تا توی این مرز پرگهر)

بالاخره تصمیم بر این شد که بریم لاوین . یعنی خودم تصمیم گرفتم. چونکه غذاهاش خوشمزه است.

خیلی خسته بود چون برای امتحانش دیشب رو نخوابیده بود و صبح هم ساعت ۴:۳۰ راه افتاده بود .

هرچی مسخره بازی در آوردم که حالش جا بیاد موفق نشدم . همونطوری توی خودش بود . فکر میکنم داشت توی دلش به این فکر میکرد که الان من از در و دیوار اونجا کلی خاطره دارم و همش هم دارم به قدیما فکر میکنم ولی راستش رو بخواین من همه ی حواسم به غذا بود و نوشابه ای که مزه کاغذ میداد

روزهای زیادی گذشتن و برای من فکر کردن به گذشته دقیقا در حکم جا موندن از آیندست ... برای همین امروز هیچ دلیلی ندارم که بهش فکر کنم به یه مشت خاطره ی مرده ..

برای من امروز هم لاوین قشنگ بود . چون با کسی که دوستش دارم ناهار خوردم . و فکر میکنم که نه تنها لاوین و تریای پارک جمشیدیه و کافه ی توت فرنگی قشنگه بلکه هرجا که آدم با کسی که دوستش داره و میتونه کنارش آروم باشه و کلی باهاش خوش بگذرونه باشه جای خوبیه.

از فرده صبح باید بشینم مثل اسب درس بخونم تا ایشالا این دفه دیگه این ۴ تا دونه واحد مزخرف رو پاس کنم

راستی من الان نزدیک ۲ هفته هست که پام شکسته و با همین پای شکسته دارم جزوه های درسی رو از همه جا جمع میکنم (قزوین . کرج . جنت آباد . پونک . آریاشهر . جمهوری . انقلاب . نارمک )

بیشتر از ۴۰ لیتر بنزین حروم این کپی های بیمصرف کردم. امشب هم ساعت ۱۱:۳۰ تازه رسیدم خونه

شب بخیر

نوشته شده توسط مسعود | از سری داستانهای من و آیناز کوچولو | لينک ثابت |

i'm still alive ... جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 13:18
یک هفته از آخرین باری که دیدمش میگذره ...

دیروز جلوی دانشگاهشون همش چشمام اینور اونور میرفت که شاید یه لحظه ببینمش.

امیر که از دانشگاه اومد بیرون سریع بردمش تو ماشین نشوندمش گفتم: بریم امیر.

گفت چته؟ مگه نباید منتظر شیم؟ مگه آیناز نمیاد؟

- نه

- چرا؟ آه . دوباره بچه بازیهات شروع شد؟ حتما دوباره قهر کردین؟

- بچه بازی چیه بابا؟ . مگه هفته ی پیش نبودی؟ خودش نگفت دیگه نمیخواد باهم باشیم؟

- باشه بابا بریم.

خودم هم نمیدونم چه احساسی دارم.

دلم تنگ شده براش . برای همه ی خل بازیهاش . برای بوی عطرش . لبای کوچولوش . دستای نازش.

برای نق زدناش . اذیت کردناش . فضولی هاش . برای اون موقع هایی که انگشتش رو فشار میداد تو لپم!

دلم برای همه چیش تنگ شده . حتی برای اون گوشی مسخره اش!

---------------------------------------------------------------------------

بنظر من هیچ فرقی بین عشق و عادت وجود نداره . هرکی هم میگه که این دوتا فرق دارن خره!

این بیماری تقریبا همه گیر شده و هر دختر و پسری که میخوان باهم بهم بزنن میگن:

ما عاشق هم نبودیم . ما بهم عادت کرده بودیم

---------------------------------------------------------------------------

با همه ی این اتفاق ها الان یک هفته گذشته و من هنوز زنده ام

 

نوشته شده توسط مسعود | از سری داستانهای من و آیناز کوچولو | لينک ثابت |

دیروز ... دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 4:44

و من شکست خوردم ...

و من شکست خوردم.

نه این یکی دیگه شکست عشقی نبود .چون نه طرفم خیانت کار بود و نه اتفاق خاصی افتاد.

یه شب ساده ی معمولی پشت تلفن درست موقعی که خودم رو برای تموم کردن یه رابطه ی بی سر و ته آماده کرده بودم ...

الهی بمیرم . چقدر گریه کرد . آخه خیلی مهربونه . اینو همه میدونن . همه ی دوستاش . چه دور و چه نزدیک . حتی آدمهایی که فقط ۱ بار باهاش برخورد داشتن میدونن که چقدر ناز و مهربونه. حتی دوستای منم میدونن . الهی بمیرم براش . حسابی اذیتش کردم.

اینو اینجا میذارم چون مطمئنم هیچوقت نمیخوندش . ولی دلم میخواد اگه یه روزی خوندش من ازش دور باشم . خیلی دور ...

۲باره همون مرض قدیمی اومد سراغم . ۳ - ۴ سالی بود که اینجوری نشده بودم. نمیتونستم نفس بکشم. حرف بزنم. بخوابم. فکر کنم ... حسابی ترسیده بودم . نه از خفه شدن و بیخوابی و مرگ نمیترسیدم ....

کف زمین خوابم برد . یه بطری آب معدنی خالی هم که همونجا افتاده بود رو بزور کشیدم زیر سرم. بین بیداری و خواب و ترس و توهم چرخ میزدم که زنگ زد . زنگ زد بیدارم کنه . آخه کس دیگه ای رو ندارم که بخاطر من ۵ صبح از خواب بیدار بشه . .. هنوز میلرزیدم . ۲ تا پتو بیشتر نداشتم . کشیدم رو خودم . فکر کردم سرده . هوا یکم روشن شده بود . پاشدم رفتم تختم رو نگا کردم دیدم کلی کتاب و جزوه ریخته روش. رفتم یه آب به دست و صورتم زدم . هوای بیرون سرد بود ...

دنبال دفتر و کتابم نگشتم . یکی دوتا کاغذ برداشتم و یه خودکار مشکی . خدایا شکرت ...

تا قزوین یک ساعت و پنج شش دقیقه طول کشید . تمام راه رو با ۱۶۰ تا رفتم . داد میزدم و گریه میکردم . وارد دانشگاه که شدم حالم خیلی خوب نبود . چشمام خون افتاده بود . مسئول حراست فکر کرد مشروب خوردم . هی میومد تو صورتم تا مثل سگ بو کنه ببینه مستم یا نیستم . خیلی جلوی خودم رو گرفتم که اخراج نشم ...

۲ساعت کلاس بودم . درسش خیلی سخته . واسه همین باید همه حواست به استاد باشه . استادمون هم فارسی بلد نبود . برا همین مجبور بودم حواسم رو جمع کنم . درسش یکم آرومم کرد. و بعدش ۲ ساعت رانندگی تا خونه . اول رفتم خونه ی بابام اینا . نبودن . بعد رفتم یه جعبه شیرینی خریدم رفتم خونه ی عموم . دیروز از مکه اومده بود .

میلاد زنگ زد . برنداشتم . تازگی ها ازش بدم اومده . یا اون بچه شده و یا من بزرگ شدم . اس ام اس داد گفت مسعود من دم در خونتم. حالم داشت بهم میخورد . دیدم ۲باره داره بغضم میترکه که از خونه ی عموم اینا زدم بیرون . یکم تو خیابونا چرخیدم که بپیچونمش . ساعت ۱۱:۳۰ بود که رفتم خونه . دیدم از توی یه ماشینی اومد بیرون و گفت پسرخالش از شمال اومده تهران و میخواسته منو ببینه . (( گل بود و به سبزه نیز آراسته شد)) .

حالم داره از همه چی بهم میخوره .

الان ۳ نصفه شبه . اون ۲تا خوابیدن . من نمیتونم بخوابم . سردمه . میترسم . همه برقها خاموشه . دارم یواشکی مینویسم . من نمیدونم که شما کی هستی که داری این مطلب رو میخونی . دلم میخواد بمیری . دلم میخواد همیشه چشمات خونی باشه . اشک بریزی و هر لحظه از چیزی که میخوایی دورتر بشی .

یادمه رو دیوار اتاق خواب خونه ی قبلیم . بزرگ نوشته بود : من میتوانم تنها بایستم و تنها شکست بخورم "آبراهام لینکلن"

نوشته شده توسط مسعود | از سری داستانهای من و آیناز کوچولو | لينک ثابت |

انگار باران هم مرا انکار میکند ... دوشنبه دوازدهم آذر 1386 22:17
روز خوبی بود یه دوشنبه ی دیگه  ...  کلاس صبح رو نرفتم . اگه میرفتم باید دو ساعت و نیم بیکار میموندم تا کلاس بعد از ظهرم شروع بشه . توی اتوبوس تهران به قزوین یه پسری کنارم نشست که ازش خوشم اومد . هم رشته ی من بود ولی ورودی ۸۲ . امسال میخواست برای ارشد امتحان بده . کلی باهم حرف زدیم و لذت بردیم ...

سر کلاس ۲ تا از بچه های همکلاسیم رو دیدم . صورتش هنوز از شنبه که رفته بودیم اسکی سفید نشده بود ... عکسهای اسکی رو براش فرستادم و یک کم گپ زدیم ...  کلاس تموم شد . یکی از بچه ها اومده بود دم در کلاس دنبالم . باهاش رفتم تا دم در . بعدش سوار سرویس شدم و اومدیم سمت تهران .

۲ ساعت راه برای آدمی که حتی یه لحظه تنها موندن هم براش مثل سم میمونه زمان کمی نبود برای بخاطر آوردن دختری که صداش میکردم : "عسل"

رسیدم تهران زود رفتم ماشینم رو برداشتم و اومدم همونجایی که همیشه از سرویسشون پیاده میشد وایسادم . ساعت ۷:۳۰ بود . تقریبا مطمئن بودم که هنوز نرسیده تهران . برای همین همونجا نشستم و منتظر شدم . من نمیدونم اون کجاست و الان داره به چی فکر میکنه . فقط میخواستم ببینمش . آروم راه رفتناش رو . کاپشنی که همیشه روی دستش بود رو . میخواستم خودش رو ببینم...

کم کم ممکن بود پدرش از راه برسه . برای همین از ماشین پیاده شدم و رفتم یه گوشه ای قایم شدم .

هوای بیرون خیلی سرد بود . توی ماشین هم نمیشد نشست . یکی هم نبود که بهم بگه آخه آدم احمق . مثلا الان یهویی از راه رسید . میخوایی چیکار کنی آخه ..؟ .. اصلان مطمئنی که جواب سلامت رو میده؟

خودم به خودم گفتم : مهم نیست که جوابت رو بده یا نه؟ . مهم نیست که دستات رو بگیره یا نه ؟  تو بخاطر دل خودت وایسادی پس اینقدر نلرز ...

ساعت ۸:۳۰ .... نیومد ....

شاید قسمت نبود که ببینمش ...

نوشته شده توسط مسعود | از سری داستانهای من و آیناز کوچولو | لينک ثابت |

Copyright © 2006 - Site bus: مسعود