البته فکر نکنین که مسعود عاشق شده هاااااااااااااا ..
ولی اولش گفت که زود باید بره خونه . منم اصرار نکردم . فقط بهش گفتم فکر میکردم امروز قرار بود باهم باشیم . قرار ناهار گذاشتیم . تا اون از دانشگاه بیاد من هم رفتم یکم خودمو مرتب کردم و راه افتادم سمت تجریش.
انتخاب یه جای خوب برای غذا خوردن اونم توی این شهر مزخرف خیلی کار سختیه . (اگه پاریس یا بانگکوک بودیم خیلی راحت تر بودم تا توی این مرز پرگهر)
بالاخره تصمیم بر این شد که بریم لاوین . یعنی خودم تصمیم گرفتم. چونکه غذاهاش خوشمزه است.
خیلی خسته بود چون برای امتحانش دیشب رو نخوابیده بود و صبح هم ساعت ۴:۳۰ راه افتاده بود .
هرچی مسخره بازی در آوردم که حالش جا بیاد موفق نشدم . همونطوری توی خودش بود . فکر میکنم داشت توی دلش به این فکر میکرد که الان من از در و دیوار اونجا کلی خاطره دارم و همش هم دارم به قدیما فکر میکنم ولی راستش رو بخواین من همه ی حواسم به غذا بود و نوشابه ای که مزه کاغذ میداد
روزهای زیادی گذشتن و برای من فکر کردن به گذشته دقیقا در حکم جا موندن از آیندست ... برای همین امروز هیچ دلیلی ندارم که بهش فکر کنم به یه مشت خاطره ی مرده ..
برای من امروز هم لاوین قشنگ بود . چون با کسی که دوستش دارم ناهار خوردم . و فکر میکنم که نه تنها لاوین و تریای پارک جمشیدیه و کافه ی توت فرنگی قشنگه بلکه هرجا که آدم با کسی که دوستش داره و میتونه کنارش آروم باشه و کلی باهاش خوش بگذرونه باشه جای خوبیه.
از فرده صبح باید بشینم مثل اسب درس بخونم تا ایشالا این دفه دیگه این ۴ تا دونه واحد مزخرف رو پاس کنم
راستی من الان نزدیک ۲ هفته هست که پام شکسته و با همین پای شکسته دارم جزوه های درسی رو از همه جا جمع میکنم (قزوین . کرج . جنت آباد . پونک . آریاشهر . جمهوری . انقلاب . نارمک )
بیشتر از ۴۰ لیتر بنزین حروم این کپی های بیمصرف کردم. امشب هم ساعت ۱۱:۳۰ تازه رسیدم خونه
شب بخیر
دیروز جلوی دانشگاهشون همش چشمام اینور اونور میرفت که شاید یه لحظه ببینمش.
امیر که از دانشگاه اومد بیرون سریع بردمش تو ماشین نشوندمش گفتم: بریم امیر.
گفت چته؟ مگه نباید منتظر شیم؟ مگه آیناز نمیاد؟
- نه
- چرا؟ آه . دوباره بچه بازیهات شروع شد؟ حتما دوباره قهر کردین؟
- بچه بازی چیه بابا؟ . مگه هفته ی پیش نبودی؟ خودش نگفت دیگه نمیخواد باهم باشیم؟
- باشه بابا بریم.
خودم هم نمیدونم چه احساسی دارم.
دلم تنگ شده براش . برای همه ی خل بازیهاش . برای بوی عطرش . لبای کوچولوش . دستای نازش.
برای نق زدناش . اذیت کردناش . فضولی هاش . برای اون موقع هایی که انگشتش رو فشار میداد تو لپم!
دلم برای همه چیش تنگ شده . حتی برای اون گوشی مسخره اش!
---------------------------------------------------------------------------
بنظر من هیچ فرقی بین عشق و عادت وجود نداره . هرکی هم میگه که این دوتا فرق دارن خره!
این بیماری تقریبا همه گیر شده و هر دختر و پسری که میخوان باهم بهم بزنن میگن:
ما عاشق هم نبودیم . ما بهم عادت کرده بودیم
---------------------------------------------------------------------------
با همه ی این اتفاق ها الان یک هفته گذشته و من هنوز زنده ام
و من شکست خوردم ...
و من شکست خوردم.
نه این یکی دیگه شکست عشقی نبود .چون نه طرفم خیانت کار بود و نه اتفاق خاصی افتاد.
یه شب ساده ی معمولی پشت تلفن درست موقعی که خودم رو برای تموم کردن یه رابطه ی بی سر و ته آماده کرده بودم ...
الهی بمیرم . چقدر گریه کرد . آخه خیلی مهربونه . اینو همه میدونن . همه ی دوستاش . چه دور و چه نزدیک . حتی آدمهایی که فقط ۱ بار باهاش برخورد داشتن میدونن که چقدر ناز و مهربونه. حتی دوستای منم میدونن . الهی بمیرم براش . حسابی اذیتش کردم.
اینو اینجا میذارم چون مطمئنم هیچوقت نمیخوندش . ولی دلم میخواد اگه یه روزی خوندش من ازش دور باشم . خیلی دور ...
۲باره همون مرض قدیمی اومد سراغم . ۳ - ۴ سالی بود که اینجوری نشده بودم. نمیتونستم نفس بکشم. حرف بزنم. بخوابم. فکر کنم ... حسابی ترسیده بودم . نه از خفه شدن و بیخوابی و مرگ نمیترسیدم ....
کف زمین خوابم برد . یه بطری آب معدنی خالی هم که همونجا افتاده بود رو بزور کشیدم زیر سرم. بین بیداری و خواب و ترس و توهم چرخ میزدم که زنگ زد . زنگ زد بیدارم کنه . آخه کس دیگه ای رو ندارم که بخاطر من ۵ صبح از خواب بیدار بشه . .. هنوز میلرزیدم . ۲ تا پتو بیشتر نداشتم . کشیدم رو خودم . فکر کردم سرده . هوا یکم روشن شده بود . پاشدم رفتم تختم رو نگا کردم دیدم کلی کتاب و جزوه ریخته روش. رفتم یه آب به دست و صورتم زدم . هوای بیرون سرد بود ...
دنبال دفتر و کتابم نگشتم . یکی دوتا کاغذ برداشتم و یه خودکار مشکی . خدایا شکرت ...
تا قزوین یک ساعت و پنج شش دقیقه طول کشید . تمام راه رو با ۱۶۰ تا رفتم . داد میزدم و گریه میکردم . وارد دانشگاه که شدم حالم خیلی خوب نبود . چشمام خون افتاده بود . مسئول حراست فکر کرد مشروب خوردم . هی میومد تو صورتم تا مثل سگ بو کنه ببینه مستم یا نیستم . خیلی جلوی خودم رو گرفتم که اخراج نشم ...
۲ساعت کلاس بودم . درسش خیلی سخته . واسه همین باید همه حواست به استاد باشه . استادمون هم فارسی بلد نبود . برا همین مجبور بودم حواسم رو جمع کنم . درسش یکم آرومم کرد. و بعدش ۲ ساعت رانندگی تا خونه . اول رفتم خونه ی بابام اینا . نبودن . بعد رفتم یه جعبه شیرینی خریدم رفتم خونه ی عموم . دیروز از مکه اومده بود .
میلاد زنگ زد . برنداشتم . تازگی ها ازش بدم اومده . یا اون بچه شده و یا من بزرگ شدم . اس ام اس داد گفت مسعود من دم در خونتم. حالم داشت بهم میخورد . دیدم ۲باره داره بغضم میترکه که از خونه ی عموم اینا زدم بیرون . یکم تو خیابونا چرخیدم که بپیچونمش . ساعت ۱۱:۳۰ بود که رفتم خونه . دیدم از توی یه ماشینی اومد بیرون و گفت پسرخالش از شمال اومده تهران و میخواسته منو ببینه . (( گل بود و به سبزه نیز آراسته شد)) .
حالم داره از همه چی بهم میخوره .
الان ۳ نصفه شبه . اون ۲تا خوابیدن . من نمیتونم بخوابم . سردمه . میترسم . همه برقها خاموشه . دارم یواشکی مینویسم . من نمیدونم که شما کی هستی که داری این مطلب رو میخونی . دلم میخواد بمیری . دلم میخواد همیشه چشمات خونی باشه . اشک بریزی و هر لحظه از چیزی که میخوایی دورتر بشی .
یادمه رو دیوار اتاق خواب خونه ی قبلیم . بزرگ نوشته بود : من میتوانم تنها بایستم و تنها شکست بخورم "آبراهام لینکلن"

سر کلاس ۲ تا از بچه های همکلاسیم رو دیدم . صورتش هنوز از شنبه که رفته بودیم اسکی سفید نشده بود ... عکسهای اسکی رو براش فرستادم و یک کم گپ زدیم ... کلاس تموم شد . یکی از بچه ها اومده بود دم در کلاس دنبالم . باهاش رفتم تا دم در . بعدش سوار سرویس شدم و اومدیم سمت تهران .
۲ ساعت راه برای آدمی که حتی یه لحظه تنها موندن هم براش مثل سم میمونه زمان کمی نبود برای بخاطر آوردن دختری که صداش میکردم : "عسل"
رسیدم تهران زود رفتم ماشینم رو برداشتم و اومدم همونجایی که همیشه از سرویسشون پیاده میشد وایسادم . ساعت ۷:۳۰ بود . تقریبا مطمئن بودم که هنوز نرسیده تهران . برای همین همونجا نشستم و منتظر شدم . من نمیدونم اون کجاست و الان داره به چی فکر میکنه . فقط میخواستم ببینمش . آروم راه رفتناش رو . کاپشنی که همیشه روی دستش بود رو . میخواستم خودش رو ببینم...
کم کم ممکن بود پدرش از راه برسه . برای همین از ماشین پیاده شدم و رفتم یه گوشه ای قایم شدم .
هوای بیرون خیلی سرد بود . توی ماشین هم نمیشد نشست . یکی هم نبود که بهم بگه آخه آدم احمق . مثلا الان یهویی از راه رسید . میخوایی چیکار کنی آخه ..؟ .. اصلان مطمئنی که جواب سلامت رو میده؟
خودم به خودم گفتم : مهم نیست که جوابت رو بده یا نه؟ . مهم نیست که دستات رو بگیره یا نه ؟ تو بخاطر دل خودت وایسادی پس اینقدر نلرز ...
ساعت ۸:۳۰ .... نیومد ....
شاید قسمت نبود که ببینمش ...
